تبليغاتX
اعتراض
اعتراض

به نام خداوند عاشق

 

یک روز از اون روز های سرد توی یک گوشه ای از دنیای سخت دوتا جوون بودن تویه قلب آخه قلباشون ساده تر از این حرفها بود امیدخیلی رویایی بود،رویا هم خیلی امید داشت.اونا خیلی خوش بخت و خوشحال بودن اما محیط اونا رو هنوز با هم نپذیرفته بود به همین خاطر یک کمکی جسماشون از هم دور بودوسایه هاشون کم تر به هم می خورد.حاضر بودن خیلی چیزا رو نداشته باشندودست به خیلی کارا بزنند که با هم باشند آخه اونا مال همدیگه بودن و جزخدا هیچکس اونا رو نمی تونست ازهم جدا کنه تا یک روز از اون روزا  بعد تحمل کلی مسائل و مشکلات ، حرف وحدیث بلاخره رویای امید، رنگ حقیقت رو به خودش میگیره وچون دیدن به غیر از این راه راه دیگه ای ندارند، محیط اونا رو با هم پذیرفته ، دوتا قلب ساده و مهربونو به هم زده بودند.اون دوتا قلب مهربون و ساده مثل قلب خیلی هاتون پاک وگرم بوده تا وقتی رفتن توی محیط بزرگتر به خیلی چیزا بر خوردن که می تونست دمای قلب گرم و مهربونشونو کمترکنه ولی نشد که نشد. تا یکی از این روزهای سرد وسخت، تو بیابون بی عاطفه دو سه تا رعدوبرقی که تو آسمون خیلی کمه اومده بود توآسمون آبی اونا وبهشون مهر نامحرمی و دزدی از هم رو بهشون زده اخه اونا هم چیزی برا اثبات هم داشتن ولی متاسفانه مهلتی برای این کار بهشون داده نشده اخه اون روز از اون روزا بوده امید هم رو همین موضوع میره بحثش میشه تا بیاد به خودش بجنبه سوء تفاهمی میشه و کار به زد و خورد کشیده میشه که رویا هم تو این دنیای نا مرد برای دفاع از امیدش میره ولی بی فایده بود امید هم از یکی دوتا از این رعدها بر میاد ای کاش که بر نمیومد قافل ازاینکه رعدوبرق پشت هم اومد و امیدو زد و برد. سرتونو درد نیارم بعدچند وقت یه اسمون سیاه با رعد هاش  اومدن با طومارسیاه که برای امید آماده کرده بودند خودشون بریدن و دوختن.اره امید به جرم ....به دار آویخته شده .این وسط برای رویا این دنیا امید ، رویا شده وامید هم، امید پیدا کرده که تو اون دنیا با امید، به رویا برسه.

 

این داستان بر اساس واقعیت بر گرفته شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 16:34  توسط درمانده  | 

خدای من...............

 من اعتراض دارم. من به این کارت اعتراض دارم.

خدای من  چرا......؟

چرا یکی تا خرخره سیره یکی داره برای حتی یک لقمه نون تلف می شه؟....... 

خدای من .خدای من .

گیرنده عکسهای زیر برنده بهترین عکس مستند جهان در سال ۲۰۰۵ شده که بعد

یک سال بعد از دیدن این مسائل دست به خود کشی زده.

اونم به درد اوده........

 

خدای من تمومش کن خواهش می کنم تمومش کن دیگه طاقتشو ندارم. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:44  توسط درمانده  | 

شاید آن جمعه بیاید.........

 

شاید.

 

خوب نظرتون چیه؟ .........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 21:18  توسط درمانده  | 

 
معلم پاي تخته داد مي زد
 
صورتش از خشم گلگون بود
 
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
 
ولي آخر کلاسيها,لواشک بين خود تقسيم ميکردند
 
وان يکي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق ميزد
 
دلم میسوخت براي اينکه بيخود هاي و هوي ميکرد و با آن شور بي
 
 پايان تساويهاي جبري را نشان ميداد
 
با خطي خوانا بروي تخته اي کز ظلمتي تاريک, غمگين بود
 
تساوي را نوشت:
 
 
یک با يک برابر است
 
به ناگه از ميان جمع شاگردان يکي برخاست
 
هميشه يک نفر بايد برخيزد
 
هميشه يک نفر بايد برخيزد
 
.....به آرامي سخن سر داد
 
این تساوي اشتباهي فاحش و محض است
 
نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت بابهت
 
معلم مات بر جا ماند
 
و او پرسيد:اگر يک فرد انسان واحد يک بود
 
باز يک با يک برابر بود؟
 
سکوت مدهشي بود و سوالي سخت.
 
معلم خشمگين فرياد زد,آري
 
باز یک با یک برابر بودبرابر بود
 
و او با پوزخندي گفت:
 
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
 
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود
 
آنگه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود
 
آنکه صورت نقره گون,چون قرص مه ميداشت بالا بود
 
وان سيه چرده که ميناليد پايين بود
 
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
 
اين تساوي زير و رو ميشد
 
حال مي پرسم اگر يک با يک برابر بود
 
نان و مال مفتخواران از کجا آماده مي گرديد؟
 
و يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد؟
 
يک اگر با يک برابر بود
 
پس که پشتش زير بار فقر خم ميشد؟
 
يا که زير ضربت شلاق له مي گشت؟
 
يک اگر با يک برابر بود
 
پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد؟
 
معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه هاي خويش
 
بنويسيد:
 
يک با يک برابر نيست
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 20:30  توسط درمانده  |